خورشید روشن
خوشا آنان که دائم با توهستند
سحرگاهان به گردت حلقه بستند

خوشا آنان که با ذکرو مناجات
خصوصی دم به دم دورت نشستند

خوشا آنان که لهو تلخ دنیا
به دنیا داده دامش را شکستند

خوشا آنان که چون خورشید روشن
برایت چون قمر یکتاپرستند

خوشا آنان که از دام حوادث
بسوی درگهت یکباره جستند

خوشا آنان که نبض قلبشانی
زجام باده ات مستند،مستند

خوشا آنان که چون کوهندمحکم
ولائی تو از روز الستند

خوشا آنان که زنجیر تملق
زپای قلبشان بهرت گسستند

خوشا آنان که پنهانند از خلق
نه خاکی ، یار وغمخوار توهستند




نویسنده : خاکی
تاریخ : دوشنبه هفتم بهمن 1392
روز عید
بحضورت سلام گرم از ما

ای که هستی برایمان بابا

دست پر مهر توست بر سرمان

بفدای دلت دلم ای شاه

عید گشتست و بی خبر هستیم

دور هستیم از رخت ای ماه

کاش توفیق ما شود حاصل

جمله گردیم جمکرانی ها

روز عیدست با دلم گفتم

کاش بودی کنارمان اینجا

آرزویم همیشه این بودست

روی دست تو جان دهم آقا

باز هم دعای عهد توست

ورد لبهای خاکیت مولا



نویسنده : خاکی
تاریخ : پنجشنبه هفدهم مرداد 1392
سجده ی شکر
بیا برای ظهورش دعا کنیم امشب

خدای کعبه ی دل را صدا کنیم امشب

به یمن مقدم خیرش سپند دل سوزیم

تمام واژه ی خود را فنا کنیم امشب

قسم به سینه ی سرخ کبوتران شهید

لباس رزم و شهادت ردا کنیم امشب

به سید حسنی گو بیاید از مشرق

که مغرب دل خود کربلا کنیم امشب

بسوی مکه شتابان شویم با سید

علی خامنه ای مقتدا کنیم امشب

تمام خیل ملک جمله جنیان با انس

جمیع لشکر دل را صدا کنیم امشب

بگو به خاکی راهش رسیده فصل ظهور

بیا که سجده ی شکر از خدا کنیم امشب



نویسنده : خاکی
تاریخ : دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392
کعبه ی دل

از دور تو نزدیکی و نزدیک من از دور

ای پادشه دولت دل در شب دیجور

انسانم و حیوان و طبایع همه در هم

گاهی به تو نزدیکم و گه دور تر از دور

رخسار مرا زرد نمود این غم هجران

نوری ز رخت بس بودم نورتر از نور

دستان مرا را بده راه به دستت

ای راهنمای دلم از محبس مستور

در کعبه ی دل دور حریمت به طوافم

حاجی شده ی عشق توام حرم و محرور

چشمان مرا با نگهت کن متبرک

دیدار تو محبوب تر از جنت و صد حور

گر لطف تو شامل شود این خاکی راهت

برتخت سلیمانی ام و دلخوش و مسرور



نویسنده : خاکی
تاریخ : شنبه هفتم اردیبهشت 1392
فاطمیه

آقا اجازه می دهی تاگفتگو کنم

باتوسخن بگویم و دل روبروکنم

قربان تار تار شال غمت شوم

درفاطمیه عزادار مادرت شوم

شدفاطمیه درکجا خیمه ات بپاست

آقا بگوکه منبر روضه ات کجاست

راهم بده به روضه های مدینه ات

جانم فدای زخم های فراوان سینه ات

درکوچه های بی کسی می رفت مادری

با دلهره دلواپسی می رفت مادری

چون می گذشت از کنار کوچه های غم

پربود چشم های او از اشک دم به دم

جلادهای شهرشان وحشی وحشی اند

گرگان مست و خریدار پستی اند

آنان منافقان زرو سیم و ثروتند

زخمی ز تیغ امام و بدنبال فرصتند

آتش زدند خانه ی باب النجات را

برهم زدند لانه ی باب الحیات را

بردستهای مرد دین قفلی است از رسن

زهرا میان کوچه ها دنبال او حسن

آهی کشید فاطمه دستش جدا نمود

با تازیانه و غلاف دستش سوا نمود

مادر درون آتش دژخیمشان بسوخت

مسمار در بر سینه ی بشکسته اس بکوفت

لعن خدا برآن قوم نفرین مرد و زن

لعنت بر مغیره وهم  قنفذ و عمر

شد فاطمیه قصه ی پر غصه ی دلم

خاکی غلام خانه ی تنهای این درم  



نویسنده : خاکی
تاریخ : یکشنبه یازدهم فروردین 1392
بهار

بازم بهار آمد و گلهای نوبهار

در انتظار مقدمت هستند ای بهار

ابر کرامت ای همه ی اولیاء

براین کویر تشنه ی غمبار ما ببار

ای روشنای دیده ی چشمان منتظر

هجران کشیده ی صحرای سخت انتظار

پرواز می کند دلم تاجمکران تو

یاد تو صیقلی کند این قلب پرغبار

خوشبخت آنکه دمادم کنار توست

مانند مهزیار کن روح مرا نگار

ای کاش یکدمی شوم من لایق حضور

پای برهنه بیایم تا خیمگاه یار

خاکی کجا و این همه آمال و آرزو

یاد تو می کشد مرا تنهاترین سوار



نویسنده : خاکی
تاریخ : یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391
نوش دارو

سلامت ای گل باغ الهی

سلامت ای حبیبم هرکجایی

سلامت می کنم با قلب خسته

سلامت می کنم سبع المثانی

سلامت نوش داروی محبت

سلامت مرحم زخم الامی

سلامت صبح و ظهر و هرشبم باد

سلامت ای نسیم صبحگاهی

سلامت ای ستون هردوعالم

سلامت معدن لطف خدایی

سلامت ای طلوع فجرصادق

سلامت هرغروب پس کی میایی

سلامت می کنم خاکیم خاکی

سلامت دیده ام را ده صفایی



نویسنده : خاکی
تاریخ : یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391
درددل

می خواستم نگویمت اما نشد دلم ...

آرام و غصه فزون گشت دم به دم

این بیت آمد و گفتم چه خوب می شود

بنویسم و بخوانمش هرروز و هر شبم

((دردم از یارست و درمان نیز هم

دل فدای اوشد و جان نیز هم))

ای کاش قول میدهم ما چنین نبود

امروز طرز فکر ما رو می رود به کم

ای وای دور می شوم از خیمگاه عشق

دستم بگیر مهدیا افتاده ام به غم

حالا که حرف آمد و صحبت شروع شد

بگذار تا بگویمت از هیئت صنم

آقا دروغهای ما اینست : عاشقیم !

نالایقیم نالایقیم آقای باکرم

خالیست از شما و پراز هرهوس شده

این قلبهای رنگی ما را ببخش هم

بوی نفاق می دهد بعضی سلامها

افکار این جماعت درویش مسلکم

استادی شکستن دلهاست کارشان

این نارفیق مردمان هستند بیش و کم

چندیست پر اثر شده این چشمهای شور

برچسب فتنه های رفیقان بی جنم

خوبان همه بدند و بدند هرچه خوب

آری عوض شده آقا میزان مردمم

تزویر رنگ حقیقت به خود گرفته است

این گرگ نفس عجب پاره میکند غنم

این قصد خیر ما نشد ، امراً و طاعتاً

شرمنده ی شرمنده ی شرمنده ها منم

دلگیر می شود دلم اما که بیخیال

چون می رود ، می گذرد ، افکار امشبم

قربان این دلت آقا قربان این دلت

مرحم به زخم های فراوان این دلم

بازم ببخش خاکیم پرحرفیم ببخش

نقد دلم شراره زد چشمان مضطرم

آقا دعای توگیراست یک دعا

دست دخیل بردر میخانه ی توام



نویسنده : خاکی
تاریخ : پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391
فصل محبت

پروانه ی شمع توام آقا نگاهی

هرصبح جمعه منتظر هستم به راهی

چشمان من شد فرش راه مقدم تو

شاید که این جمعه عزیز من بیایی

حالم دگرگون گشته بین طاقت سرآمد

تاکی بگویم این کنت آقا کجایی

فصل ظهورت می رسد فصل محبت

وقتی کنار کعبه توچهره نمایی

مانند ذره گرد نورت می شتابم

ذره نوازی می کنی نورالهی

مکه، مدینه ، کربلا ، دارالسلامت

خاک رهت محراب من قابل بدانی

خاکی کند بی تابی از هجران رویت

شاید که در رؤیای چشمانش بیایی



نویسنده : خاکی
تاریخ : شنبه هفتم بهمن 1391
خیمگاه عشق

گرباقرالعلوم (ع)سنت نکرده بود

شاید زمان وصل هرگز چنین نبود

باقر(ع)علم نمود یک خیمگاه عشق

برقلب های ما صادق(ع) چنین نوشت

یابن الحسن بیا یابن الحسن بیا

ای یادگار زجر ای آخرین امیر

ازقافله نماند تنها توئی سفیر 

زخمت برون نما گوخاطرات طف

ازکربلا بگو یاران روز سخت

یابن الحسن بیا یابن الحسن بیا

شیبی خضیب شد طفلی یتیم شد

سالار علقمه نقش زمین شد

گوشی دریده شد رأسی بریده شد

معجر زروی سر وایم کشیده شد

یابن الحسن بیا یابن الحسن بیا

درانتظار خود ما راببین حبیب

چشمان منتظر در راه تو سپید

اذن دخول ده شرف حضور ده

بردیدگان ما آقا تونور ده

یابن الحسن بیا یابن الحسن بیا



نویسنده : خاکی
تاریخ : سه شنبه هفتم آذر 1391
بی تاب

بیا که بی تو دگر سرد و سخت بی تابم

ازین تباهی و ظلمت بیا تو دریابم

کجایی ای به دلم هستی و دلم غایب

بیا زغیبت و فقرم تو نیک برتابم

زمانه پرتب و تاب و گدای دیدارت

شکسته شاخه ی صبرم بیا تو اربابم

دگر نمانده محبت دلم پراز خالیست

بده تو جام محبت زمهر مهتابم

کرامتی زکرم برگدای خود بنما

گدای کوی توام من غلام این بابم

دعای صبح و شبم شد دعای دیدارت

قدم بنه به دوچشمم دمی تو درخوابم

نبیند آنکه نبیند جمال زیبایت

به خاکی از سراحسان نظردُرنابم



نویسنده : خاکی
تاریخ : دوشنبه ششم تیر 1390
یاغی

ترسم که بمیرم ولی پاک نباشم

از هجر تویارا دل غمناک نباشم

 

آخرچه شود جزو غلامان توگردم

سرباز شما باشم و پژواک نباشم

 

پیوسته حضورت برسم از دل و ازجان

تا نیک شوم مهره ی ناپاک نباشم

 

ای کاش ربایی دلم از پرده ی پندار

با مهر تو قدسی شوم و خاک نباشم

 

رحمی بنما رحم براین حال خرابم

دربی ثمری همچو بر تاک نباشم

 

از عطر مسیر رهت ای یوسف زهرا(س)

بنواز مرا تاکه چو خاشاک نباشم

 

ای کاش که خاکی قدومت شوم ای کاش

در دام گنه یاغی وبی باک نباشم



نویسنده : خاکی
تاریخ : یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390
بهار

به چشم انتظارها به این نوای نای ها

به قلب بی قرار ها بهار کی فرا رسد

 

خزان شده بهار ها تباه گشته کار ها

به این دل خمار ها بهار کی فرا رسد

 

شکسته ساق ساقه ها پریده رنگ لاله ها

به باغ پر غبار ها بهار کی فرا رسد

 

چکاوکان باغ ها رهانموده باغ ها

به گلستان زار ها بهار کی فرا رسد

 

بریخت برگ برگها زغم پریده رنگ ها

به کوی پر ز خار ها بهار کی فرا رسد

 

کویر درد و رنج ها در انتهای زجرها

به زخم پرشکنجهابهار کی فرا رسد

 

زخاک او غبارها به ما رسیده بارها

به خاکی تبار ها بهار کی فرا رسد

 



نویسنده : خاکی
تاریخ : دوشنبه هشتم فروردین 1390
تمنّا

تمنا می کنم یارم توباشی

خریدار دل زارم توباشی

تمنا می کنم در بی کسی ها

به دستان تهی ، دارم توباشی

تمنا می کنم دارو و درمان

طبیب قلب بیمارم توباشی

تمنا می کنم از عشق لبریز

به جسم و روح ، پندارم توباشی

تمنا می کنم دستم بگیری

به بازار بلا ،کارم توباشی

 تمنا می کنم مولای خوبم

دل و دلبند و دلدارم توباشی

تمنا می کنم خاکی خاکی

زمهر خویش پروارم توباشی



نویسنده : خاکی
تاریخ : شنبه نهم بهمن 1389
نگار

روزی بیا به کلبه ی خاموش من نگار

غم را ببر زخانه ام ای جلوه ی بهار

بردیدگان زخمی اندوهگین غم

براین کویر تشنه ی دیدار خود ببار

شرمنده ام که دورم از دیدار روی تو

باز این دل سیاه من پرگشته از غبار

باندبه های جمعه و با اشک وسوز و آه

بنشسته ام به راه تو ، معنای انتظار

بازم غروب جمعه و یاسین جمعه ها

دلتنگ تنگ می شوم ، محزون و غمگسار

شیرین شود تلخی هجر باوعده ی وصال

وصلت نماعطای من تنهاترین سوار

خاکی نهد خاک رهت بردیدگان خویش

مرحم شود خاک رهت سودای روزگار

 



نویسنده : خاکی
تاریخ : سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389
مه لقاء

روی مگردان زمن ای مه لقا

ای که لقایت به دلم مانده جا

جای توخالیست فای المکان

کون و مکان مانده به هست شما

هستی هستی زحضورت بود

خضر حضورت شده آب بقا

آب بقائی تو حبیب دلی

دل شده حیران تو و مبتلا

مبتلی عشق کجایش برند

برده به باغ و حرمت باصفا

صفا بده پرتوئی از نور ده

نور کرامت زکرم برگدا

گدای کوی توام و خاکیم

خاک من از حب توشد در نوا



نویسنده : خاکی
تاریخ : دوشنبه هفدهم آبان 1389
جام الست

سرفرازم سرخوش از جام الست

زآنزمان مهر تو در خاکم نشست

گِل شدم آنروز و از عشق توگُل

گُل به گرد کعبه ی کوی تورست

انتظارت می کشم ای منتظر

کوبه کو منزل به منزل هرچه هست

عاشقانت صبح و شب شب تا سحر

العجل خوان ندبه خوان سوی تو دست

موعد موعود موعودت چه شد

فتنه ها طغیان گرفته هرچه پست

جنگ خوبی و بدی بسیار شد

لشکر شیطان فزونی یافت سخت

خاکیا در رجعت سبز ظهور

برضریح کوی جانان دست بست



نویسنده : خاکی
تاریخ : چهارشنبه دوازدهم آبان 1389
فصل خزان

فصل خزانیم شد و من پیر گشته ام

دربینهایت امل درگیر گشته ام

بازم شکست شاخه ی صبرم ازین غبار

فریاد رس برس دگر شبگیر گشته ام

با بغضها و هق هق لبریز انتظار

من از هجوم هجرتت دلگیر گشته ام

بنگر که خار گل شد و گل گشت هرچه خار

همچون کمان خمیدم و چون تیر گشته ام

وای از غریبی دل و هجران روی دوست

دربند بند زندگی من گیر گشته ام

من مستمند جرعه ای از مهربانیم

با مهربانی تو من تکثیر گشته ام

شد سایه بان دست تو چون سایه بان من

خاکی شدم زعشق تو، دل گیر گشته ام    



نویسنده : خاکی
تاریخ : چهارشنبه پنجم آبان 1389
مستانه

من درهوس حب تو ای دوست نشستم

درمیکده ی عشق خریدار تو هستم

از نور وجودت به دلم شعله بینداز

دل در گرو عشوه ی زیبای تو بستم

تاکی زغریبی بکنم شکوه ی هجرت

این عقده ی پنهانی خود فاش گسستم

سرخوش شوم از عطر دعای فرج تو

در ندبه بدنبال لقای تو دودستم

یاران همه رفتند یکی پیش و یکی پس

یکدم بنگر بی تو وفادار شکستم

مهرت نرود از دل و از جان من ای دوست

مستانه و از جام ولائی تو مستم

این تحفه غزل از دل خاکی بفدایت

من خادم عشّاق سرکوی توهستم  



نویسنده : خاکی
تاریخ : شنبه بیست و چهارم مهر 1389
رها

بیا که بی تو دمادم دَمی نیاسودم

و چَشم چِشمه ی چَشمم به بد نیالودم

اگر که سَربِه َسِر سَربلندیم باشی

مُحب حُب حَبیبم رها تر از رودم  

صبا زطُرّه ی مَشکش ، مُشک بیزی کن

که جان زتن و تن از جان فَنا شود بودم

کجا رسد ، برسم ، بِسَر، بِپای حبیب

ولب بِه لب بِنهم ، لب ، به پای آن رودم  

منم و خار مغیلان و غُل زخارستان

کجا به گُل برسد دست روسیاهک سودم

عبیر عِبرو شَهدِ شُهودو مستی مستان

شَمیم شِعر تَرم می ترواد از عودم

خمیرمایه ی خُمرِ خَرابِ خاکی خاکم

گدای مهدی موعود(عج) و کرامت و جودم



نویسنده : خاکی
تاریخ : سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389
تک سوار

خواهی آمد،چشمه را خواهی گشود

رنگ سبزی بر چمن،خواهی نمود

تک سوار قبله ی انوار نور

روبه باغ مهر ، خواهی رهنمود

ای حبیب قلبهای منتظر

نغمه های جاءَ حق ، خواهی سرود

این غبار غمگسار هجرتت

از همه آئینه ها ، خواهی زدود

تشنگان خلوت خلوتگهت

درکنار خویشتن ، خواهی نشود

از کنار کعبه بانگ عشق را

بر نیوش قلبها ،خواهی شنود

انتظار منتظر، با مرحَمت

درمیان چشمها ، خواهی ستود

پشت ظلم و جور را ، مولای من

طرفه ای از منظرت،خواهی خمود

 خاکی شرمنده را ای مهربان

خادمی از خادمان ،خواهی نمود

 



نویسنده : خاکی
تاریخ : شنبه شانزدهم مرداد 1389
ترسیم

کاش می شد عشق را ترسیم کرد

تک خدای عشق را تعظیم کرد

کاش می شد در قنوت لحظه ها

لحظه ی دیدار را تسنیم کرد

کاش می شد در گذشت روزها

روزه ی مستانه را تکریم کرد

کاش می شد قفل دل را بشکنیم

عقلها را با خدا تنظیم کرد

کاش می شد قلبها دریای مهر

سنگ سخت سینه را تقسیم کرد

کاش می شد زیر پای منتظر(عج)

جان بی مقدار را تقدیم کرد

کاش می شد با امام عصر خویش

دوستی را دم به دم ترمیم کرد

کاش می شد خاکی خاکی شویم

حرص و آز و کینه را تحریم کرد



نویسنده : خاکی
تاریخ : دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389
نقش

کاش می شد از غزل نقشی سرود

خط به خط ابیات  آن حرف تو بود

سوزهجران را سراپا رسم کرد

دل  مکعب کعبه ی آمال بود

زاویه بندی غمها را کشید

پاک پاک از اشتباه نقطه بود

دایره رسمی به شکل عشق داشت

گرد محراب قیامت در سجود

از محبت یک قیاس ساده کرد

تک شعاع دید تا عمق وجود

سایه بان  چند ضلعی ها صفا  

نام زیبایت ستون نور بود

خاکیم  ظرف مرا شکلی بده

کاش شکل ظرف من ذکر تو بود

 



نویسنده : خاکی
تاریخ : دوشنبه نهم فروردین 1389
بهانه

بیا که بی تو بهاء بی بهاست مهدی جان

بیا که بی تو صفا بی صفاست مهدی جان

الا نوای هزاران امید منتظران

بیا که بی تو نوا بی نواست مهدی جان

تویی بهانه ی خلقت تویی دلیل وجود

بیا که بی تو بقاء بی بقاست مهدی جان

تمام هستی عالم فدای هستی تو

بیا که بی تو غنا بی غناست مهدی جان

به جمع منتظرانت نظاره ای بنما

بیا که بی تو وفا بی وفاست مهدی جان

گدائی تو کنم زین سبب منم مشهور

بیا که بی تو ثنا بی ثناست مهدی جان

قسم که دل ز ولایت نمی برد خاکی

بیا که بی تو ولا بی ولاست مهدی جان

 



نویسنده : خاکی
تاریخ : سه شنبه هجدهم اسفند 1388
شاید خوب شاید بد
موبایل ، اینترنت ، ماهواره

شاید خوب ، شاید بد

یک امتحان ، یک آزمون

شاید قبول ، شاید رد

موس ِ شیطان غلطان

و کلیکش ارزان

گوش با گوشی خود

چشم با چشمه ی چشمک زن صد نقش و نگار

و هزاران دلبر

و هزاران اختر

زیر و زبر

این دل بیچاره نگر

تا تومیلت به کدامین باید

تو هواخواه که باشی ، شاید

جنگ عماره و لوامه

کدامین پیروز

بخت و اقبال بلند

یا نگون بخت ، نگون تخت

سیه دل ، خاموش

اصل اینست که ایمان باشد

سینه پر مهر خدا

جود وصفا

راه روشن ، روشن

دین باشد

چلچراغی ، درمیان ، دل باشد  



نویسنده : خاکی
تاریخ : یکشنبه دوم اسفند 1388
اربعین

شد اربعین و غم بی نهایت / قربان تار شال عزایت

غربت نشین تنهای صحرا / ماتم گرفتی جانم فدایت

می آید از ره یک کاروان غم / درهق هق خود زینب صدایت

گریان دو چشم سجاد (ع) و باقر (ع) / لبهای تشنه با صد روایت

با اشک و ناله از ظلم ظالم/ دارد سکینه صدها شکایت

لیلای تنها با یاد اصغر(ع) / شد آرزویش تنها شهادت

دراربعین گلهای پر پر / خاکی سیه پوش دل تا قیامت

 



نویسنده : خاکی
تاریخ : چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388
زندگی یعنی چه ؟
یک پرنده لب جوی

لب به لب با لب آب

زیر لب با خود گفت

زندگی یعنی چه ؟

و به خود گفت جواب :

زندگی پرواز است ، زندگی اوج گرفتن تا دوست

زندگی ترک زمین است و قفس

زندگی پرواز است ، ره به کاشانه ی دوست

شاخه ی سرو بلند ، روی می شست به آب

یک شکوفه گل شد

تانگاهش به لب آب افتاد

زیر لب با خود گفت :

زندگی یعنی چه ؟  

 و به خود گفت جواب :

زندگی یعنی یک دانه

دانه ای غرق در آغوش زمین

پروش یافته با آب جبین

دوستی با خورشید ، دوستی با مهتاب

دست پرمهر نسیم

سرفرازیدن تا اوج سماء

پای بر دوش زمین

آن طرف تر یک مرد

گفت ای آب سلام ، و کمی بالاتر

روی شنها ی روان با سرانگشت نگاشت

زندگی یعنی چه ؟

وبه خود گفت جواب :

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

زندگی تن به زمین خوردن نیست

زندگی درد و ملال ، بی پرو بال

زندگی محنت و غم خوردن نیست

زندگی یک نطفه ست ، تا بدنیا آید

از جهانی به جهانی برتر

دربغل شیر دهاند مادر

با نوازش هایش، با لالائی هایش

صبح تا شب تکرار و همه عشق و صفا ، مهر و وفا

درس آزادگی و زندگی و هر چه که هست

می خوراند بر طفل

تا جوان گردد و برنا گردد

از همه شر و بلا ، فتنه و آز ، ظلم وفساد ، دور گردد و دانا و توانا گردد

تن به یک لذت واهی ندهد ، ره به راه ستم و راه سیاهی ندهد

پاک شود ، ناب شود ، چون سره کم یاب شود

و اگر هم گذری کرد به رود

لحظاتی بنشیند لب آب و نگارد با عشق

زندگی یعنی عشق

                          عشق به معبود خدا 

                                                            و ولیش مهدی (عج)

 

 



نویسنده : خاکی
تاریخ : جمعه هجدهم دی 1388
ماه

ماه من خال لبش بس دیدنیست

بوسه ای از خاک پایش چیدنیست

ابروی همچون کمانش دلرباست

غمزه ی چشمش عطائی از خداست

لیلی است و دل شده مجنون او

پیچ پیچ گیسوانش چون سبو

قد و قامت همچو سرو بوستان

سروها سائیده سر بر آستان

نور رویش روشن شمس و قمر

گربخواهد می کند شق القمر

خیمگاهش سبز و بس نورانی است

رودها اندر کنارش جاری است

هرکه را خواهد به مهمانی برد

رو به سوی جنت عالی برد

ما گدایان راه را گم کرده ایم

روبه سوی وادی غم می رویم

راه خیمه ندبه های جمعه هاست

آل یاسین راه سوی خمیه گاست

مهدیا ای دست گیر هرگدا

ما گدایان درت کوران راه

چشم تار ما تورا گم کرده است

یوسفا این دل تورا گم کرده است

ای خدای عشق ای مولا حبیب

ای که بر زخم همه هستی طبیب

کی شود پایان هجرانت بیا

خاکیم عاصی درگاهت بیا



نویسنده : خاکی
تاریخ : دوشنبه هفتم دی 1388
محرم

آمد ز ره محرم جدت حسین بیا

در روضه های غربت شبهای ما بیا

ماتم نشین خیمه ی صحرای کربلا

پایت بنه به چشم ما مولای ما بیا

صاحب عزا سلام ، مهمان روضه ایم

ای میزبان سلام ، یابن الحسن بیا

زیبائی هر دیده ای اشک حسین و بس

منت بنه اشکی بده ، آقای ما بیا

ماخادم حسین و عباس و زینبیم

آقا بحق ساقی لبتشنگان بیا

کوچه به کوچه در پی هر روضه می رویم

با صد امید دیدنت ، ای منتظر بیا

پیراهن سیاه ما احرام کربلاست

ای وارث خون حسین ، ای منتقم بیا

عشقم حسین و خاکیم خاکی کربلا

سر زیر پا و مقدمت من می نهم بیا 

 



نویسنده : خاکی
تاریخ : چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388
یار

ای یار صحراگرد من کی میایی

ای یار شیرین سخنم تو کجایی

مردم من از داغ غمت ای مهربانم

دیدی چه آمد برسرم شام جدایی

کاش این دلم پروانه ی شمع تو می شد

آیا شود من بینمت صبح رهایی

ورد زبان عاشقان این جمله باشد

لیلای مجنونها گل نرگس بیایی

ندبه شده ذکر لبم هر روز جمعه

هردم بگویم العجل پس کی میایی

دیوانه ی روی توام مولای تنها

درجمکرانت کرده ام آه و نوایی

در سهله من خواندم تو را زیباترینم

شاید که من بینم رخت روح خدایی

موی سیاهم شد سپید ای وای بر من

حتی ندیدم لحظه ای روی الهی

(خاکی)شده گمگشته ی صحرای هجران

تو مروه ای تو مشعری همچون بهاری

 

 



نویسنده : خاکی
تاریخ : پنجشنبه نوزدهم آذر 1388