خاکی
بیا که بی تو دگر سرد و سخت بی تابم ازین تباهی و ظلمت بیا تو دریابم کجایی ای به دلم هستی و دلم غایب بیا زغیبت و فقرم تو نیک برتابم زمانه پرتب و تاب و گدای دیدارت شکسته شاخه ی صبرم بیا تو اربابم دگر نمانده محبت دلم پراز خالیست بده تو جام محبت زمهر مهتابم کرامتی زکرم برگدای خود بنما گدای کوی توام من غلام این بابم دعای صبح و شبم شد دعای دیدارت قدم بنه به دوچشمم دمی تو درخوابم نبیند آنکه نبیند جمال زیبایت به خاکی از سراحسان نظردُرنابم ترسم که بمیرم ولی پاک نباشم از هجر تویارا دل غمناک نباشم آخرچه شود جزو غلامان توگردم سرباز شما باشم و پژواک نباشم پیوسته حضورت برسم از دل و ازجان تا نیک شوم مهره ی ناپاک نباشم ای کاش ربایی دلم از پرده ی پندار با مهر تو قدسی شوم و خاک نباشم رحمی بنما رحم براین حال خرابم دربی ثمری همچو بر تاک نباشم از عطر مسیر رهت ای یوسف زهرا(س) بنواز مرا تاکه چو خاشاک نباشم ای کاش که خاکی قدومت شوم ای کاش در دام گنه یاغی وبی باک نباشم به چشم انتظارها به این نوای نای ها به قلب بی قرار ها بهار کی فرا رسد خزان شده بهار ها تباه گشته کار ها به این دل خمار ها بهار کی فرا رسد شکسته ساق ساقه ها پریده رنگ لاله ها به باغ پر غبار ها بهار کی فرا رسد چکاوکان باغ ها رهانموده باغ ها به گلستان زار ها بهار کی فرا رسد بریخت برگ برگها زغم پریده رنگ ها به کوی پر ز خار ها بهار کی فرا رسد کویر درد و رنج ها در انتهای زجرها به زخم پرشکنجهابهار کی فرا رسد زخاک او غبارها به ما رسیده بارها به خاکی تبار ها بهار کی فرا رسد تمنا می کنم یارم توباشی خریدار دل زارم توباشی تمنا می کنم در بی کسی ها به دستان تهی ، دارم توباشی تمنا می کنم دارو و درمان طبیب قلب بیمارم توباشی تمنا می کنم از عشق لبریز به جسم و روح ، پندارم توباشی تمنا می کنم دستم بگیری به بازار بلا ،کارم توباشی تمنا می کنم مولای خوبم دل و دلبند و دلدارم توباشی تمنا می کنم خاکی خاکی زمهر خویش پروارم توباشی روزی بیا به کلبه ی خاموش من نگار غم را ببر زخانه ام ای جلوه ی بهار بردیدگان زخمی اندوهگین غم براین کویر تشنه ی دیدار خود ببار شرمنده ام که دورم از دیدار روی تو باز این دل سیاه من پرگشته از غبار باندبه های جمعه و با اشک وسوز و آه بنشسته ام به راه تو ، معنای انتظار بازم غروب جمعه و یاسین جمعه ها دلتنگ تنگ می شوم ، محزون و غمگسار شیرین شود تلخی هجر باوعده ی وصال وصلت نماعطای من تنهاترین سوار خاکی نهد خاک رهت بردیدگان خویش مرحم شود خاک رهت سودای روزگار روی مگردان زمن ای مه لقا ای که لقایت به دلم مانده جا جای توخالیست فای المکان کون و مکان مانده به هست شما هستی هستی زحضورت بود خضر حضورت شده آب بقا آب بقائی تو حبیب دلی دل شده حیران تو و مبتلا مبتلی عشق کجایش برند برده به باغ و حرمت باصفا صفا بده پرتوئی از نور ده نور کرامت زکرم برگدا گدای کوی توام و خاکیم خاک من از حب توشد در نوا سرفرازم سرخوش از جام الست زآنزمان مهر تو در خاکم نشست گِل شدم آنروز و از عشق توگُل گُل به گرد کعبه ی کوی تورست انتظارت می کشم ای منتظر کوبه کو منزل به منزل هرچه هست عاشقانت صبح و شب شب تا سحر العجل خوان ندبه خوان سوی تو دست موعد موعود موعودت چه شد فتنه ها طغیان گرفته هرچه پست جنگ خوبی و بدی بسیار شد لشکر شیطان فزونی یافت سخت خاکیا در رجعت سبز ظهور برضریح کوی جانان دست بست فصل خزانیم شد و من پیر گشته ام دربینهایت امل درگیر گشته ام بازم شکست شاخه ی صبرم ازین غبار فریاد رس برس دگر شبگیر گشته ام با بغضها و هق هق لبریز انتظار من از هجوم هجرتت دلگیر گشته ام بنگر که خار گل شد و گل گشت هرچه خار همچون کمان خمیدم و چون تیر گشته ام وای از غریبی دل و هجران روی دوست دربند بند زندگی من گیر گشته ام من مستمند جرعه ای از مهربانیم با مهربانی تو من تکثیر گشته ام شد سایه بان دست تو چون سایه بان من خاکی شدم زعشق تو، دل گیر گشته ام من درهوس حب تو ای دوست نشستم درمیکده ی عشق خریدار تو هستم از نور وجودت به دلم شعله بینداز دل در گرو عشوه ی زیبای تو بستم تاکی زغریبی بکنم شکوه ی هجرت این عقده ی پنهانی خود فاش گسستم سرخوش شوم از عطر دعای فرج تو در ندبه بدنبال لقای تو دودستم یاران همه رفتند یکی پیش و یکی پس یکدم بنگر بی تو وفادار شکستم مهرت نرود از دل و از جان من ای دوست مستانه و از جام ولائی تو مستم این تحفه غزل از دل خاکی بفدایت من خادم عشّاق سرکوی توهستم بیا که بی تو دمادم دَمی نیاسودم و چَشم چِشمه ی چَشمم به بد نیالودم اگر که سَربِه َسِر سَربلندیم باشی مُحب حُب حَبیبم رها تر از رودم صبا زطُرّه ی مَشکش ، مُشک بیزی کن که جان زتن و تن از جان فَنا شود بودم کجا رسد ، برسم ، بِسَر، بِپای حبیب ولب بِه لب بِنهم ، لب ، به پای آن رودم منم و خار مغیلان و غُل زخارستان کجا به گُل برسد دست روسیاهک سودم عبیر عِبرو شَهدِ شُهودو مستی مستان شَمیم شِعر تَرم می ترواد از عودم خمیرمایه ی خُمرِ خَرابِ خاکی خاکم گدای مهدی موعود(عج) و کرامت و جودم خواهی آمد،چشمه را خواهی گشود رنگ سبزی بر چمن،خواهی نمود تک سوار قبله ی انوار نور روبه باغ مهر ، خواهی رهنمود ای حبیب قلبهای منتظر نغمه های جاءَ حق ، خواهی سرود این غبار غمگسار هجرتت از همه آئینه ها ، خواهی زدود تشنگان خلوت خلوتگهت درکنار خویشتن ، خواهی نشود از کنار کعبه بانگ عشق را بر نیوش قلبها ،خواهی شنود انتظار منتظر، با مرحَمت درمیان چشمها ، خواهی ستود پشت ظلم و جور را ، مولای من طرفه ای از منظرت،خواهی خمود خاکی شرمنده را ای مهربان خادمی از خادمان ،خواهی نمود کاش می شد عشق را ترسیم کرد تک خدای عشق را تعظیم کرد کاش می شد در قنوت لحظه ها لحظه ی دیدار را تسنیم کرد کاش می شد در گذشت روزها روزه ی مستانه را تکریم کرد کاش می شد قفل دل را بشکنیم عقلها را با خدا تنظیم کرد کاش می شد قلبها دریای مهر سنگ سخت سینه را تقسیم کرد کاش می شد زیر پای منتظر(عج) جان بی مقدار را تقدیم کرد کاش می شد با امام عصر خویش دوستی را دم به دم ترمیم کرد کاش می شد خاکی خاکی شویم حرص و آز و کینه را تحریم کرد کاش می شد از غزل نقشی سرود خط به خط ابیات آن حرف تو بود سوزهجران را سراپا رسم کرد دل مکعب کعبه ی آمال بود زاویه بندی غمها را کشید پاک پاک از اشتباه نقطه بود دایره رسمی به شکل عشق داشت گرد محراب قیامت در سجود از محبت یک قیاس ساده کرد تک شعاع دید تا عمق وجود سایه بان چند ضلعی ها صفا نام زیبایت ستون نور بود خاکیم ظرف مرا شکلی بده کاش شکل ظرف من ذکر تو بود بیا که بی تو بهاء بی بهاست مهدی جان بیا که بی تو صفا بی صفاست مهدی جان الا نوای هزاران امید منتظران بیا که بی تو نوا بی نواست مهدی جان تویی بهانه ی خلقت تویی دلیل وجود بیا که بی تو بقاء بی بقاست مهدی جان تمام هستی عالم فدای هستی تو بیا که بی تو غنا بی غناست مهدی جان به جمع منتظرانت نظاره ای بنما بیا که بی تو وفا بی وفاست مهدی جان گدائی تو کنم زین سبب منم مشهور بیا که بی تو ثنا بی ثناست مهدی جان قسم که دل ز ولایت نمی برد خاکی بیا که بی تو ولا بی ولاست مهدی جان شاید خوب ، شاید بد یک امتحان ، یک آزمون شاید قبول ، شاید رد موس ِ شیطان غلطان و کلیکش ارزان گوش با گوشی خود چشم با چشمه ی چشمک زن صد نقش و نگار و هزاران دلبر و هزاران اختر زیر و زبر این دل بیچاره نگر تا تومیلت به کدامین باید تو هواخواه که باشی ، شاید جنگ عماره و لوامه کدامین پیروز بخت و اقبال بلند یا نگون بخت ، نگون تخت سیه دل ، خاموش اصل اینست که ایمان باشد سینه پر مهر خدا جود وصفا راه روشن ، روشن دین باشد چلچراغی ، درمیان ، دل باشد شد اربعین و غم بی نهایت / قربان تار شال عزایت غربت نشین تنهای صحرا / ماتم گرفتی جانم فدایت می آید از ره یک کاروان غم / درهق هق خود زینب صدایت گریان دو چشم سجاد (ع) و باقر (ع) / لبهای تشنه با صد روایت با اشک و ناله از ظلم ظالم/ دارد سکینه صدها شکایت لیلای تنها با یاد اصغر(ع) / شد آرزویش تنها شهادت دراربعین گلهای پر پر / خاکی سیه پوش دل تا قیامت لب به لب با لب آب زیر لب با خود گفت زندگی یعنی چه ؟ و به خود گفت جواب : زندگی پرواز است ، زندگی اوج گرفتن تا دوست زندگی ترک زمین است و قفس زندگی پرواز است ، ره به کاشانه ی دوست شاخه ی سرو بلند ، روی می شست به آب یک شکوفه گل شد تانگاهش به لب آب افتاد زیر لب با خود گفت : زندگی یعنی چه ؟ و به خود گفت جواب : زندگی یعنی یک دانه دانه ای غرق در آغوش زمین پروش یافته با آب جبین دوستی با خورشید ، دوستی با مهتاب دست پرمهر نسیم سرفرازیدن تا اوج سماء پای بر دوش زمین آن طرف تر یک مرد گفت ای آب سلام ، و کمی بالاتر روی شنها ی روان با سرانگشت نگاشت زندگی یعنی چه ؟ وبه خود گفت جواب : زندگی خوردن و خوابیدن نیست زندگی تن به زمین خوردن نیست زندگی درد و ملال ، بی پرو بال زندگی محنت و غم خوردن نیست زندگی یک نطفه ست ، تا بدنیا آید از جهانی به جهانی برتر دربغل شیر دهاند مادر با نوازش هایش، با لالائی هایش صبح تا شب تکرار و همه عشق و صفا ، مهر و وفا درس آزادگی و زندگی و هر چه که هست می خوراند بر طفل تا جوان گردد و برنا گردد از همه شر و بلا ، فتنه و آز ، ظلم وفساد ، دور گردد و دانا و توانا گردد تن به یک لذت واهی ندهد ، ره به راه ستم و راه سیاهی ندهد پاک شود ، ناب شود ، چون سره کم یاب شود و اگر هم گذری کرد به رود لحظاتی بنشیند لب آب و نگارد با عشق زندگی یعنی عشق عشق به معبود خدا و ولیش مهدی (عج) ماه من خال لبش بس دیدنیست بوسه ای از خاک پایش چیدنیست ابروی همچون کمانش دلرباست غمزه ی چشمش عطائی از خداست لیلی است و دل شده مجنون او پیچ پیچ گیسوانش چون سبو قد و قامت همچو سرو بوستان سروها سائیده سر بر آستان نور رویش روشن شمس و قمر گربخواهد می کند شق القمر خیمگاهش سبز و بس نورانی است رودها اندر کنارش جاری است هرکه را خواهد به مهمانی برد رو به سوی جنت عالی برد ما گدایان راه را گم کرده ایم روبه سوی وادی غم می رویم راه خیمه ندبه های جمعه هاست آل یاسین راه سوی خمیه گاست مهدیا ای دست گیر هرگدا ما گدایان درت کوران راه چشم تار ما تورا گم کرده است یوسفا این دل تورا گم کرده است ای خدای عشق ای مولا حبیب ای که بر زخم همه هستی طبیب کی شود پایان هجرانت بیا خاکیم عاصی درگاهت بیا آمد ز ره محرم جدت حسین بیا در روضه های غربت شبهای ما بیا ماتم نشین خیمه ی صحرای کربلا پایت بنه به چشم ما مولای ما بیا صاحب عزا سلام ، مهمان روضه ایم ای میزبان سلام ، یابن الحسن بیا زیبائی هر دیده ای اشک حسین و بس منت بنه اشکی بده ، آقای ما بیا ماخادم حسین و عباس و زینبیم آقا بحق ساقی لبتشنگان بیا کوچه به کوچه در پی هر روضه می رویم با صد امید دیدنت ، ای منتظر بیا پیراهن سیاه ما احرام کربلاست ای وارث خون حسین ، ای منتقم بیا عشقم حسین و خاکیم خاکی کربلا سر زیر پا و مقدمت من می نهم بیا ای یار صحراگرد من کی میایی ای یار شیرین سخنم تو کجایی مردم من از داغ غمت ای مهربانم دیدی چه آمد برسرم شام جدایی کاش این دلم پروانه ی شمع تو می شد آیا شود من بینمت صبح رهایی ورد زبان عاشقان این جمله باشد لیلای مجنونها گل نرگس بیایی ندبه شده ذکر لبم هر روز جمعه هردم بگویم العجل پس کی میایی دیوانه ی روی توام مولای تنها درجمکرانت کرده ام آه و نوایی در سهله من خواندم تو را زیباترینم شاید که من بینم رخت روح خدایی موی سیاهم شد سپید ای وای بر من حتی ندیدم لحظه ای روی الهی (خاکی)شده گمگشته ی صحرای هجران تو مروه ای تو مشعری همچون بهاری گفتم سلام مرشدم ای پیر می فروش
گفتا بگیر یک دو سه پیمانه می بنوش
گفتم زحال بی خودم کردی طبیب دل
گفتا که در طریقت مجنون چنین بکوش
گفتم که دل اسیر زیبا رخی شده
گفتا بیا تو جامه ی رندان ره بپوش
گفتم که راه و رسم عاشق شدن بگو
گفتا تو سالکی و در این سخن بهوش
گفتم که سختی دل دلبران زچیست
گفتا که سنگ باشد اندرگل وخروش
گفتم سیاه زلفکان معشوقه کیند
گفتا تو اول راهی دلداده ی خموش
گفتم که درد دل ((خاکی)) چنان کند
گفتا کنون با غم خویشی و تک بجوش
سخت رها کرد مرا با غم این دل چه کنم
در دل صحرا یله ام با گنهم در گله ام
نیست دگر حوصله ام با غم این دل چه کنم
خانه خرابم توبگو ماه ندارم توبگو
در پی یارم تو بگو با غم این دل چه کنم
سرو خرامان چمن در دل این باغ نهن
بوی گل و عطر سمن با غم این دل چه کنم
آه ندارد اثـرم بلبل بی بال و پرم
سربه گریبان غمم با غم این دل چه کنم
موی پریشان و خجل زردی رخ باغم دل
ناله من مانده به گل با غم این دل چه کنم
غصه شده همدم من خار نشسته برمن
((خاکیم ))و شاکی من با غم این دل چه کنم
از غم هجر رخش پر غصه بودم
در میان دفتر عمرم به هر برگ
نام اورا با ادب بنوشته بودم
یاد آن ایام می کردم دمادم
نارسیده از دلش جامانده بودم
گفت روزی با صدای حق حق من
چاره می اندیش من درمانده بودم
او تمام عشق را پیموده بود اما
من میان راه ره گم کرده بودم
چشمهایش دم به دم فریاد می زد
دوستت دارم ولی نادیده بودم
لاجرم صد عاشق از بهرنگاهش
شدخریدارش ومن بیننده بودم
ذکر لب دارم دعای دیدن او
خاکیم ازعشق او وامانده بودم
از عشق رخش تاب ندارم
با دیدن زلفش به خرابات
من مست شدم حال ندارم
شیرین قدح است یا لب یار
یک بوسه عسل کام ندارم
شب رفت و سپیدی سحر شد
محبوبه خود باز ندارم
بشنو توصدای خسته دل را
بختم سیه و ماه ندارم
یکدم بنگر بر دل زارم
عاشق شدم و یار ندارم
خاکی شدم و شکوه نمودم
یک آه اثر دار ندارم
طبیب درد و درمانم ندادی
درین بتخانه پر رنج و ماتم
مرا دیدی چنین راهم ندادی
دلم را عشوه گیر می نمودی
یکی زان عشوه لیلا ندادی
نیم مجنون و هستم مثل مجنون
اسیرم کردی و آبم ندادی
از آن شیرین لب زیبا و محبوب
چو فرهادی مرا نامی ندادی
زدست تو ننالم بلکه از خویش
خمارم کردی و پروا ندادی
منم خاکی و یارم در برم نیست
تو ساقی بودی و جامم ندادی
دیده ام منتظر دیدن اوست
گر چه ازدست بدادم یارم
روز و شب خانه ی من خانه ی اوست
یاد آن روز که دیدم رخ یار
ناله ی چشم من از غمزه اوست
در بیابان عطش چون افتم
ورد لب نام کریمانه ی اوست
شوق گل دیدن رویش باشد
ناله مرغ سحر از غم اوست
مدعی خنده زند برمن مست
زانکه معشوقه من در براوست
خاکیم خاک شده همدم من
شاید این خاک زکاشانه ی اوست
همه مست و خراب از باده ی صد انجمن بودیم
یکی از عشق و آن دیگر ز لعل لب سخن می گفت
زشب ما تا سحر اندر حکایتهای تر بودیم
چمن زاران ز لالایی و نجوامان بخواب اندر
یکایک هم غزل خوان عشق بازی را ز بر بودیم
ز ایثار و وفا هم از شجاعت قصه می خواندیم
و از غم غصه نیرنگ و فریب اصلاً بدر بودیم
منم خاکی دلم شمع و گل و پروانه در باغم
درون شعر با هم محرم اسرار هم بودیم
به لبهایش می ناب است
خوشا ساقی که می دارد
همیشه مست و خندان است
بیا ای سرو رعنایم
که در دستت می و جام است
بنوشم ساغر مینو
لب و دندان تو دام است
منم مدهوش چشمانت
دلم در عشق تو خام است
به یک غمزه دلم بردی
دو چشم و دیده گریان است
ببوسم روی تو هرشب
ولی افسوس در خواب است
به زیبایی نداری مثل
که روشن از رخت ماه است
نگاهی زیر پایت کن
که خاکی بر رهت خار است
مجنون تر از مجنون منم لیلی تر از لیلا تویی
من عاشق روی توام تو روی گردان از منی
این دل گرفتارت شده ناخوانده مهمانت شده
در دام مژگانت اسیر صیاد مجنونها تویی
زخمی زدی بر قلب من آتش گرفته جان من
من شکوه دارم از فراق تو از دلم آگه تری
خورشید باشد چشم تو ماه اندرون دست تو
تو از همه زیبا رخان دل می بری چون بهتری
امشب دلم پرمی کشد بر خانه ات سر می کشد
شاید که مهمانش کنی استاد طایی ها تویی
هر لحظه دارم این دعا ورد لبم نام تورا
شاید نظر برمن کنی رعنای من لیلا تویی
خاکی شده مجنون تو جانش اسیر موی تو
قربان آن گیسوی تو زیبا تر از زیبا تویی
| Design By : Pichak |


